به یاد آر !
سال بلند باران و سال کوچک شادمانی را به یاد آر ،
سالی که تمام روزهایش را
تنها
کودکی می توانست
یکی
یکی
بشمرد و هرگز به جمعه نرسد.
آن سال سبز باران ریز را به یاد آر !
بیاد آر و
باور کن
که دست هایم را در ازدحام یک شب مشکوک ربوده اند
درست به همین سادگی
برخیز و شتاب کن !
من می گویم و تو بنویس !
بنویس که تماشای پرنده از پرنده زیباست.
بنویس که هلهله ی کودکان از تولد غنچه ای کوچک ، بهار آگاهی ست.
بنویس که حلول ستاره از دریچه به رختخواب مهربانی محض است.
بنویس که زندگی تعارف نان است و غزل از پنجره به کوچه.
بنویس ،
تو بنویس....!
من که دست هایم را...

نظرات شما عزیزان:
|